عشق زندگی لبخند

بوی عید. . .

بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ­ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ­ی مادربزرگ

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ­ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده­ ی لای کتاب

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته­ های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه­ ها

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه­ های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

بوی باغچه ، بوی حوض ، عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ توسط سحر نظرات ()

آرامش خیال

و آن زمان که عاشق می شوی
 
                      و می دانی که عشقی هست
 
                                                       و باور داری کسی که تو را دوست دارد
 
                                              و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند..
 
 در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست .....
 
و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست
 
                       و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی
 
                                                                       تنها اوست که به تو
 

                                 آرامش خیال می دهد....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٤ توسط سحر نظرات ()

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــو

با توام..."تو"
 
با توام..."تو"

خود خود "تو"

تو که تمام ضمیرهای "-ِت"را به انحصار خودَت کشانده ای و عشق این و آن را به جان میخری

و عــــــــــــــــشـــــــ ق میکنی ...

میشوی بهانه ی شعر های این و بهانه ی اشک های آن ...

غزل غزل پیش میروی و تمام زیبایی های عالم را بنام خود مهر میزنی...

یک شب رقیب ماه شب چهاردهی و یک شب لطافت گل هارا مصادره میکنی....

یک دم نسیم بهار میشوی و یک دم ترنم باران

...یک نفس نجابت تاجیکی و یک نگاه الهه ی زیبایی....

یکی از تو جام می میطلبد و یکی لعل لب....یکی به خاطر تو بیستون میکند و یکی جان میدهد...

کیستی که هرشب معشوقه ی یک شاعر میشوی و استعاره ،استعاره،بیت هایش را شاه بیت میکنی....

کیستی که سیاهی چشم و شب موهایت شعر نازک خیالان را روشن میکند...

آنچنان که از تلخی هایت هم شیرین میسرایند؟!

با "تو"ام...."تو"یی که "نیما" هنوز "من چشم در راهم "را برایت زمزمه میکند...

"تو"یی که حافظ با آن همه وقارش هنوز برایت میخواند:

...ای پسته ی "تو"خنده زده بر حدیث قند/محتاجم از برای خدا یک شکر بخند ...

با "تو"ام....ای مخاطب زمینی تمام غزل های خیس...

یک بیت ایهام میشوی و عاشق بیچاره را در ابهام کلمات غرق میکنی...

...یک مصرع تلمیح میشوی و تمام عاشقانت را به رخ شاعر میکشی....

یک آرایه کنایه میشوی و به دل زخم خورده اش نمک میپاشی...

...یک واژه تضاد میشوی و شاعر را به اشکی غرق لبخند مینشانی...

"تو"ای که تمام غزل سرایان عاشقانه برایت غزل میسرایند....

غزل های من "تو" ندارد....

میگویند غزل های بی "تو"غزل نیست....

اگر زحمت نیست...گاه گاهی به دل من هم سری بزن....

گاهی ایهام و تلمیح و استعاره های مرا هم هرس کن....

دستی به روی واژه های بی "تو"ام بکش....

کمی "تو"کنار "من"هایم بگذار...

"تو" بگذار

شاید "من" هم عاشق شدم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ توسط سحر نظرات ()

عهد

همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند ،
بعضی از قراردادها وعهد ها را روی قلب می نویسند ...
 
حواست به این عهد های غیر کاغذی، بیشتر باشد .
شکستنشان یک آدم را می شکند .

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ توسط سحر نظرات ()

 

 

گاه می رویم تا یرسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم

 

 

بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

 گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست

باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده

 

 

گاه رسیده ای و نمی دانی

و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای

مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است

 که گاهی هیچ وقت نمی شود

 و گاهی می شود بدون خواست تو

 

پدرم می گفت تصمیم نگیر.اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن

 نرسیدن است

اما

 

 

گاهی  آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است

 


گاه حتی  لازم است  بعد از نمازت فکر کنی  و ببینی پشت سر

اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

 

 

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی

 غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

 

 


یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی

 با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و

 ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟


شاید هم  بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

 در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

 


لازم است گاهی عیسی باشی

ایوب باشی

 انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

 


و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و

 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

 سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 



سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی
 

 


و یاد می گیری که خیلی می ارزی
 

 
 
زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند

 و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ توسط سحر نظرات ()

روش زندگی

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند...
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

 
 
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،
فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه
امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد...

 
 
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
 
 

 
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

 
 
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.

 
 
گاهی لازم است کوتاه بیایی...
 
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
 
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

 
 
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی....
 

 
ولی با آگاهی و شناخت

 
 
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ توسط سحر نظرات ()

ماندن یا که رفتن

میان ماندن و رفتن یکی را دوست دارم

لیک حیرانم نمی دانم کدامش را؟

فقط آنقدر می دانم میان ماندن و رفتن یکی را برگزیدن سخت دشوار است سخن را ساده تر گویم

اجل آنسو نوای شور می خواند

دل از هنگامه ی رفتن نمی ترسد

ولی هرگز نمی خواهد میان ماندن و رفتن یکی را فرق بگذارد

زمان تنگ است و در افکار می رقصد

حیاط و باغچه٬کوچه نوای بچگی٬بازی غبارِ زندگی٬فرزند اما من نمی دانم کدامش را؟

ماندن یا که رفتن دوست می دارم؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۸ توسط سحر نظرات ()

زندگی

شب استُ
 
گردباد چشمانت
 
در خواب دلم می پیچد
 
پر می شوم از
 
خیال آغوشت
 
پلکم از تو
 
بوی گل می گیرد
 
آب می پاشم از
 
گلاب دلم راه را
 
پل می زنی به تنم
 
حدیث برکه و ماه را
 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ توسط سحر نظرات ()

. . . .

... بادکنک من

... تاب نفسی را که به آن داده‌ام ندارد
 
... ببین
 
چگونه سر به هر کجا می‌زند
 
که تهی شود از اندوه

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٩ توسط سحر نظرات ()

اگر. . .

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
*****************
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
********************
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند
…..
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم
 
***************
اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم
اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا یود
******************
ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
*****************
اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ توسط سحر نظرات ()

. .. . . . .

پینه بسته خیالم
 
ازین همه رؤیا
 
پروانــــۀ من
 
وقت است که بازآئی
 
از پیلــــۀ دل
 
به لمس آغوشم
_________________________
!ای ستاره ، ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمی رسد

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد
________________________
 
امشب قمار می کنیم
 
تو و من
 
یا دلت را
 
از تو می برم
 
یا دلم را
 
به تو می بازم
 
قرارمان کنار عشق
 ____________________________

این بار


بماند یادت

دم رفتن که دست میکشی به موهایت

تصویرت را در آینه جا بگذاری

که باور کنم دنیا

جهنم زیبایی است

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ توسط سحر نظرات ()

بپذیر

بپذیر گاهی آنچه اصرار داریم به داشتنش، بهترین نیست!

بپذیر گاهی گذشتن، تنها راه رسیدن است!

بپذیر گاهی کابوس به رویا می رساندت!

بپذیر که در آغوش هر شب، صبحی خفته است!

بپذیر گاهی که آنچه به دنبالش می دوی شاید سراب باشد!

بپذیر که گاهی آنچه بد می پنداری اش، بهترین است برایت!

بپذیر... گاهی انکار کن دلت را تا با اصرار هایش غافلت نکند از زیبایی هایی که در انتظار توست و متوقفت نکند و مانعت نشود در رسیدن به خوشبختی!

بپذیر گاهی باید به دلت شک کنی تا به یقین برسی! "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ توسط سحر نظرات ()

 

   عشق را باید زندگی کرده باشی 

عشق را نباید قدم زده باشی 

                 عشق را باید زندگی کرده باشی 

باید پشت به آفتاب 

 موهای خیسش را شانه کرده باشی 

                    تا تار مویش را ندهی به دنیایی 

 

 

    ______________________________________            

زندگی را تو بساز 

نه بدان ساز که

    سازند و پذیری بی حرف

زندگی یعنی جنگ

 تو بجنگ

زندگی یعنی عشق

تو عاشق باش 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠ توسط سحر نظرات ()

تو . . .

ای ظرافت تپشقلب چکاوک ،

 تو را بر رفیع ترین قلهاحساسم قرار داده 


و با تمام وجودفریاد میزنم 


روشن ترین فرداها از آن تو باد ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ توسط سحر نظرات ()

. . . .

از جنس کدام نور بودی ستاره من؟

 

که جسارت با تو بودن در من جنبید؟

 

و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم

 

...و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی

 

و این شد

 

"عاشقانه ی آرام "من و تو

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۳ توسط سحر نظرات ()

کاش . . .

کاش دهخدا می دانست
دلتنگی  اشک . فاصله. بی وفایی….
تعریفش فقط دو حرف است
تـــو
.
.
.
پیش هر تیغی سپر باید گرفت ، پیش تیغ دوست ” سر ” باید گرفت
.
.
.
همدیگر را دور میزنیم تا زودتر به مقصد برسیم
غافل از اینکه زمین گرد است و باز به هم خواهیم رسید . . .
.
.
.
تنهایی ام را با کسی قسمت نخواهم کرد
یک بار قسمت کردم ، چندین برابر شد . . .
.
.
.
هرچند نمیدانم
خواب هایت را با که شریکمیشوی
اما هنوز
شـریک تمام بیخوابی های من تـویی . . .
.
.
.
ما آدم‌ها موجودات عجیبی‌ هستیم وقتی‌ میگوییم تنهایم بگذار
یعنی‌ ، بیش از همیشه به وجودت احتیاج دارم . . .
.
.
.
رفیق هر شب و هر روزی دل / غمت تا بوده ، بوده روزی دل
بگردان گوشه ی چشمی و بنگر / چه حالی دارد آتش سوزی دل . . .
.
.
.
من ” آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم
تو ” آنقدر نخواستی که هیچ چیز از “من ” را ندیدی . . .
.
.
.
کاش بودم درختی در میان قلب تو ، تا وجودم ریشه می کرد از محبت های تو . . .
.
.
.
امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد
یا باید خانه مان را عوض کنم
یا پستچی را !
تو که هر روز برایم نامه می نویسی ، مگه نه . . . ؟
.
.
.
چه کرده ای تو با دلم که نبض من صدای توست ؟
چه کرده ای تو با سرم که فکر من هوای توست ؟
.
.
.
خیلی سخته غمخوار کسی باشی که خودت بزرگترین غمش هستی . . .
.
.
.
همه تفاوت ما این است: تو به خاطر نمی آوری ، من از خاطر نمی برم . . .
.
.
.
خدا را دوست بدارید
حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید . . .
.
.
.
ز تلخی سکوتت من چه بگویمهمان بهتر که از غم ها نگویم
تو کاری کرده ای با بی وفایی / دگر از عشق خود با کَس نگویم .
.
.
.
اعتبار آدمها به حضورشان نیست
به دلهره ای است که در نبودنشان درست می کنند . . .
.
.
.
عشق را با فکر تو معنا کنم من / با حضورت قلب خود زیبا کنم من
گرچه آبی در دلم جاری نبوده / دشت دل با بارش مهر تو دریا می کنم من . . .
.
.
.
من حسرت دیدار تو دارم به که گویم / از بهر تو من ابر بهارم به که گویم
غیر از تو کسی را به خدا دوست ندارم / از نرگس چشم تو خمارم به که گویم .
.
.
.
همیشه سکوتم به معنای پیروزی تو نیست
گاهی سکوت می کنم تا بفهمی چه بی صدا باختی . . .
.
.
.
به سلامتی هرکس که دلش از یکی خونه!
به سلامتی هرکس که دلش از یکی دوره!
به سلامتی اون کسی که دردامو میدونه!
به سلامتی اون کسی که میدونه ولی همیشه ساکت می مونه!
.
.
.
درنگی کن در آغوشم که امشب
فروزانست بزم عشق دیرین
نمی خوابیم و می نوشیم تا صبح
ز جام بوسه ها ، بس راز شیرین . . .
.
.
.
برای متعهدبودن مهم نیست یه حلقه فلزی توی دستت باشه
مهم اینه یه حلقه از عشق دور قلبت باشه

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۳ توسط سحر نظرات ()

انتظار . . .

 

 

سرمه ی انتظار به چشمانم می کشم


امشب دوباره تو را گم کرده ام

 

میان آشفته بازار افکار مبهمم


توی کوچه های بی عبور پاییزی


 

دستان گرمت را 

نگاه مهربانت را


شانه های بی انتهایت را

 

منتظر نشسته ام

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ توسط سحر نظرات ()

how . . .

 

How can you "SM_LE" Without "I"?

How can you be "F_NE" without "I"?

How can you "W_SH" Without "I"?

How can you be "FR_END" without"I"?

"I" am very important!

But this 'I' can never achieve S_CCESS without 'U'

and that makes 'you' more important than 'I'.


It is so good to be humble and  put other people first.

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٥ توسط سحر نظرات ()

. . . .

در بوی نارنجی پیراهنت

 

تاب می‌خورم

 

بی‌تاب می‌شوم

 

و دنبال دست‌هایت می‌گردم

 

در جیب‌هایم

 

می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان

 

به پشت سر بر می‌گردم

 

و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم

 

بی تو زندگی کنم

 

یا بمیرم؟

 

نمی‌دانم تا کی دوستم داری

 

هرجا که باشد

 

باشد

 

هرجا تمام شد

 

اسمش را می‌گذارم

 

آخر خط من

 

باشد؟


بی تو زندگی کنم

 

یا بمیرم؟


همین که باشی

 

 

همین که نگاهت ‌کنم

 

مست می‌شوم

 

خودم را می‌آویزم به شانه‌ء تو

 

با تو بمیرم

 

یا بخندم؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٥ توسط سحر نظرات ()

دوستت دارم . . . . .

در کوچه تنهایی تو را می خوانم

از پشت پنجره های بسته تو را می خوانم

هنگامی که قاصدک می آید با او نام تو را فریاد می زنم

با شاپرکها در آسمان آبی هم صدا می شوم

و با باران نام تو را بر لب جاری می سازم

و فریاد می زنم : به کوچه های قلبم بازگرد

ولی افسوس صدای من یکی پس از دیگری

در لا به لای حرفهایت گم می شود

و باز هم من دوستت دارم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ توسط سحر نظرات ()

اگر می دانستی


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی 
تا من بر سکوت نگاه تو 
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم 
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی 
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای 
و سال ها برایش گریسته ای 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی 
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی 
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم 
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ توسط سحر نظرات ()

دوستت دارم

دلهره هایت را به باد بده

 

اینجا دلی هست که برای آرامشت دستی به آسمان دارد

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ توسط سحر نظرات ()

. . . .

   اگر انسان ها بدانند با هم بودنشان محدود است

 

                           محبتشان نامحدود میشود

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۱ توسط سحر نظرات ()

زندگی

زندگی رودخانه ای ست از فنا تا به فنا.
زندگی اصلا پدیده ای منطقی نیست.
منطق ساخته و پرداخته ی ذهن ماست.
زندگی،حیرت در شگفتی هاست؛
پرسه زدن در زیبایی هاست.
زندگی،معامله نیست،
تجارت نیست؛
شهود عاشقانه ی اشیاست.
زندگی،
زمانی معنا دارد که سفری در جاده ی عشق باشد.
زندگی،سفراست.
کسانی که جایی در گوشه و کنارها اطراق می کنند،
زندگی را می بازند.
انسان باید آواره و پرسه زن باشد،
انسان باید خانه به دوش باشد؛
هر جا که اُتراق شود، زندگی در آن جا می میرد.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ توسط سحر نظرات ()

باشد ...

هر چه با ما امروز و فردا می کنی!
بیشتر دل را به خود مشتاق و شیدا می کنی
ترجمان متن چشمان تو 
کاری ساده نیست
خود بگو در عشق؛
چشمت را چه معنا می کنی؟
داستان حزن چشمانت معمایی است سخت!
کی برایم حل این رمز و معما می کنی؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٩ توسط سحر نظرات ()

گاه . . .

گاه آرزو می کنم ، چند لحظه ای جای من باشی!
دلت ، دل من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد،
روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت از من باشد!
آنگاه خواهی دید چقدر برای رسیدن به تو بی قراری می کنم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٩ توسط سحر نظرات ()

زندگی . . . . . . . . ................

وقتی   ...

 

تاب چشمانت

 

دنیا را دور سرم

 

می چرخاند

 

رؤیاها   ...

 

اتلاف وقت است

 

باید تو را

 

پیدا کنم

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ توسط سحر نظرات ()

تووووووووووووووووو........

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٩ توسط سحر نظرات ()

سخت است ...

سخت است...
سخت است دل کندن
سخت است فراموش کردن

سخت است
بی خیال شدن
خود را به آن راه زدن
این سختی تقاص سکوت است
تقاص فاصله ای است که سکوت خالق آن است!

و چه سخت است
بدانی نمی توانی فراموش کنی
و به چه راحتی فراموشت کنند!!!‬

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ توسط سحر نظرات ()

سحر

 

کوک کن ساعتِ خویش ! ـ
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش ! ـ
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش ! ـ
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش ! ـ
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او
برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش ! ـ
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش ! ـ
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . . ـ
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش ! ـ
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، ـ

   آنگاه که از میکده برمیگردد                      
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش ! ـ
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، ـ
و در این شهر سحرخیزی نیست
ـ . . . و سحر نزدیک است

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٩ توسط سحر نظرات ()

چقدر مرا دوست داری ؟

بهش گفتم:یه چیزی بپرسم؟


گفت : بپرس!


چشامو بستم تا آشوبی که تو دلم بودو نبیینه،


با تردید پرسیدم:چقدر دوستم داری؟

سکوت کرد


چشمامو باز کردم ،دیدم چشمان قشنگشو به صورتم دوخته!


لبخند شیرین همیشگیشو بر لب داشت


من هنوز منتظر و پریشان جوابش بودم


پرسید:چقدر و چطوری مینویسن؟


گفتم :چقدر نوشته نمیشه!

گفت: من هم همونقدر دوستت دارم................


وقتی منو به سینه فشرد،از تپشهای قلبش حرفشو باور کردم وآروم گرفتم............

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ توسط سحر نظرات ()

" میگن که:

آلمانی ها یه ضرب المثل دارن که میگه:از اون کسی که خیلی دوستش داری ساده دست نکش، چون شاید هرگز دیگه نتونی هیچکس رو به اون اندازه دوست داشته باشی و از کسی که خیلی دوست داره ساده نگذر،چون شاید هرگز در دنیا کسی رو پیدا نکنی که اینطور دوست داشته باشه. بین کسی که عاشقانه دوستم داره و کسی که عاشقانه دوستش دارم،انتخاب کردن ممکن هست؟...؟!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ توسط سحر نظرات ()

عالی !!!!!!!!!!!!!!

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
 
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ توسط سحر نظرات ()

زندگی کن

 

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت:

گفتم: ینی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جونا و آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز وخوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و

قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

 آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی

 مارفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۱ توسط سحر نظرات ()

نکته سر بسته

هاتفی از گوشه میخانه دوش/گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش/مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر/تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند/هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست/نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار/روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب/با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آن که کرد/روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده/و از خطر چشم بدش دار گوش

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٦ توسط سحر نظرات ()

....

شیشه ی پنجره را باران شست .. 

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ توسط سحر نظرات ()

زندگی

همیشه تو یک ارتفاع بالایی از جو، دیگه ابر وجود نداره. اگه یک وقت دیدی آسمون دلت ابری بود بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی.




زندگی مثل پیانو است، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها. اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی.




زیبایی عشق را بوجود نمی آورد بلکه عشق است که زیبایی به وجود می آورد ‏ (تولستوی)




خوشبختی داشتن دوست داشتنیها نیست! دوست داشتن داشتنیهاست!

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ توسط سحر نظرات ()

عشق

مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند

اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست . .





یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار

و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت . . .






دوستی کلام زیباییست که هرکس درکش کرد ، ترکش نکرد

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ توسط سحر نظرات ()

زندگی

خدایا ، تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ، یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ توسط سحر نظرات ()

سرانجام...

سرانجام باورت می کنم.....


باید این کوچه نشینان بدانند که ما.....


که ما.......


هیچ گاه به هم نمی رسیم!!!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۸ توسط سحر نظرات ()

آیا این تقدیر منه ؟

 

تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم و افسوس دوری تو را بخورم .

درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند .

افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی .

افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زده .

افسوس که هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر می شوی .

گفتی ما بدون هم خوشبخت تریم اما . . . .

اما خوشبختی من در با تو بودن بود .

افسوس که خوشی ها تمام شد .

افسوس که باهم بودن ها تمام شد . 

اما اگر تو بدون من خوشبختی دوری را تحمل می کنم .

من و تو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد .

تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند .

و تا آخر این دنیا موازی خواهیم ماند .

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ توسط سحر نظرات ()

دلتنگی...


***نمیدانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟

نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟

از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟

هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟

خستهء من نیمه جانی داشت

احوالش چه شد؟

دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی.

پریشان حالم و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست.

نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم

من به دنبال تو همچون کودکی هستم.***

 

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست

لحظه های دیدار با همه زیبائی گاه پر از دلتنگیست که

مبادا دیدار شیرین امروز خبر تلخ فردا باشد.

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ توسط سحر نظرات ()

عشق ...

میتونی نگاهم نکنی اما نمیتونی جلو چشامو بگیری

. میتونی بگی دوستت ندارم اما نمیتونی بگی دوستم نداشته باش

. میتونی از پیشم بری اما نمیتونی بگی دنبالم نیا

. پس نگاهت میکنم

، دوستت دارم

،تا ابد به دنبالت میام

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ توسط سحر نظرات ()

درد و درمان

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم

ازدوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

______________________________________________

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از میان درد و درمان وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ توسط سحر نظرات ()

تو

دارند عصبی‌اَم می‌کنند کلمات

وقتی به حذفِ نامِ تو

           رأی نمی‌دهند!

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ توسط سحر نظرات ()

خیانت

شکسپیر میگه: خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...

خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ توسط سحر نظرات ()

اگر..


اگر دروغ رنگ داشت ؛

هر روز شاید ؛

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛

عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود ؛

محال نبود وصال !

و عاشقان که همیشه خواهانند؛

همیشه میتوانستند تنها نباشند

..........


اگر گناه وزن داشت ؛

هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...

و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود ؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛

و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان

جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛

با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم

اگر خواب حقیقت داشت ؛

همیشه خواب بودیم


هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید

بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند ؛

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛

تا دیگران از سر جوانمردی ؛

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود ؛

همه کافر بودند ؛

و زندگی بی ارزشترین کالا یود

ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود ؛

به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟

اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ....

اگر عشق نبود

اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق

میگذاشتند

اگر خداوند ؛

یک روز آرزوی انسان را براورده میکرد

من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

انگاه نمیدانم

براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ توسط سحر نظرات ()

زندگی

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزوکردن و رویادیدن را ازیاد ببریم وجرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چندتا از آرزوهایمان اجابت نشدند

زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زدو حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید  اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون دریک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یکبار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمیداگر همه دستهایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می شوند پس بزنیم  فقط به این دلیل که یک روز یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سواستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خورده ایم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم از دل بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمیداگر همه شانس ها و فرصت های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چندتا از فرصت ها موفق نبوده ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته ای میرسیم ویک صد کلید در دستمان است هر گز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد شاید مجبور باشیم  صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می کندو شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن ۹۹ کلید دیگر است.

 

یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که ۹۹کلید قبلی جواب ندادنداز روی همین زمین خوردن ها و دوباره بلند شدن هاست که معنای زندگی فهمیده می شود و ما با توانایی ها و قدرتهای درون خود بیشتر آشنا می شویم.

         زندگی را نخواهیم فهمید

                   اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم....

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ توسط سحر نظرات ()

حال که دیوانه شدم

حال که دیوانه شدم می روی

بی سر و سامانه شدم میروی

می روی افسانه شدم میروی

حال که دیوانه شدم می روی

نیست کسی مونس تنهاییم

وای به حال سر سوداییم

تشنه ی پیمانه شدم می روی

زار چو پروانه شدم می روی

یار توام یار وفا دار تو

سوخت مرا شعله ی رخسار تو

حیف که بیگانه شدم می روی

حال که دیوانه شدم می روی

بی سر و سامانه شدم میروی

می روی افسانه شدم میروی ...

حال که دیوانه شدم می روی

حال که دیوانه شدم می روی

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢ توسط سحر نظرات ()

عشق یعنی این .......

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها یک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط یک مرز دیگر

و آن آزادی توست

تو را آزاد می خواهم

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

 

آنگاه که غرور کسی را له میکنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

آنگاه که گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن

غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را

نادیده میگیری

میخواهم بدانم..تو..؟!!

واقعا تو

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟

___________________________________________________


+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

باز هم کاش...

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم!

کاش دلهایمان به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن نیازی به واژه ها نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون فریاد هم که بزنیم کسی نمی شنود!

و دل خوشیم که سکوت کرده ایم

سکوتِ پر بهتر از فریاد

اما تو خالی!

با این همه،سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نمی فهمد.

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست،

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد.

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

فریاد با سکوت

کاش می توانستی فریاد هزاران حرف نگفته ام را، از سکوت چشمانم بخوانی...

_________________________________________________________________

سکوت اشتباه نمی کنه! هر چی طولانی تر بشه بهتر قضاوت می کنه

__________________________________________________________________

زندگی پدیدهای اسرارآمیز است، خنده جزئی از آن و گریه نیز جزئی از آن است. واقعا غمگین، بد نیست گهگاه غمگین باشی، غمگین بودن زیبایی خود را داراست فقط باید بیاموزی که از زیبایی غمگین بودن لذّت ببری. از سکوت آن، از ژرفای آن

____________________________________________________________________


+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

دکتر علی شریعتی...

از نو می کشم
آسمان ترک خورده خیال را

تا حایل شود

میان های هایِ من و ابر

مشتی رنگ چنان می نشیند، که بوم سفید

پر می شود از ،شمعدانی و یاس

بی تو چیزی گُم است اما

باز می مانم در سینه کش ِ خیال

سقف خانه ام از نبودنت چکه می کند مُدام ...

**********

در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی .

چشم ها شان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ

که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند

و کم کم بر هر دو لب

لبخندی آهسته باز می شد ،

لبریز از محبت ،

سیراب از دوست داشتن ،

نه عشق ،

دوست داشتن !

لحظاتی این چنین ،

خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت .

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

ای خوب

مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی،
به سلامت باشی و دلت همواره،
محو شادی و تبسم باشد ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

ترانه قصه تو

 

میخوام بگم ترانه ای

اگر که لایقت بشه

بسازم از تو قصه ای

که دنیا عاشقت بشه

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

تقدیر یا تدبیر !!!!

هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست بگیرند

دفتر سرنوشت را ورق زنند ، خاطراتت را پاک کنند

و در پایانش بنویسند قسمت نبود . . .

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

شوخی جدی شوخی

روز اول شوخی شوخی جدی شد

شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود

و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

زنده ام برای هیچ

روزی دوستی ازمن پرسید برای چه زنده ای

   

گفتم برای هیچ از این حرف او کنجکاو شدم و این بار من ازاو سوال کردم که توبرای چه زنده ای؟

                                                           

   لبخندی زد و گفت:به خاطر کسی که برای هیچ زنده است

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()

نمی دانستم

نمی دانستم آن چه را که تاکنون تصور می کردم با آنچه واقعیت داشت فاصله ای به درازای یک زندگی دارد.....

نمی دانستم و ای کاش هیچگاه نمی خواستم که بدانم

                     ولی انگار همه چیزوهمه کس دست در دست هم تقدیری

                          را رقم زدند تا سرنوشت مرا به آنچه باید بدانم

                                              محکوم نمایند

خواندم....

 نشستم و خواسته یا ناخواسته

                              سرگذشت تورا خواندم

                                            سرگذشتی که من نیز چون تو در آن سهدم بودم

 پس بدان...

       بدان که دانستن حق من بود ولی ای کاش ...

                                  ای کاش در همان ناخواسته ها غرق می ماندم

                                                                                   ای کاش.....

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ توسط سحر نظرات ()